ترک اعتیاد

بیاید تو این بلاگ همه با هم شروع کنیم و ترک کنیم

 

رنج و لذت

۱۳۸٧/٧/۱٩

 

سلام

اول: از زندگی جدید و ممتی و من تشکر ویژه می‌کنم که این حقیر رو قابل دونستن.ممتی من هم دارم رتج می‌برم.من هم شماره چشمم داره می‌ترکه.اما تنها راه حل عاقلانه، ترک کردنه.

دوم:دوست دارم وقتی این مطالب رو می‌خونید، فقط به زندگیتون فکر کنید و ببینید که تو زندگیتون این جوری هست یا نه.

بچه ها! به گفته رابینز، ما هر کاری رو که توی زندیگیمون انجام میدیم، فقط و فقط به خاطر دو چیز هست.

١-به دست آوردن یک لذت.

٢-فرار کردن از یک رنج.

مثلا وقتی ما درس می‌خونیم، برای رسیدن به لذت موفقیت هست و وقتی ازدواج میکنیم، همینطور.

حالا چه عاملی هست که باعث می‌شه یه معتاد ترک کنه؟اصلی‌ترین عامل، فرار از یک رنج هست.یعنی یه معتاد تا وقتی احساس رنج نکنه، عمرا ترک نمی‌کنه.مثلا زوجش تهدیدش میکنه که تلاغش میده.

حالا ارتباطش با بحث ما چیه؟

نگاه کنید اگر ما بتویم خودمون رو طوری شرطی کنیم که هر بار که این کار رو میکنیم، احساس رنج کنیم، بعد از یع مدتی دیگه سراغش نمیریم.البته، این شرطی شدن ما ، زمان میبره.

چه جوری تو خودمون احساس رنج در هنگام این کار رو به وجود بیاریم؟

فقط کافیه که هر باری که این کار رو انجام میدیم، بدونیم که چه صدماتی به ما میرسه.

صدمات این کار:١-آسیب شدید به چشم.من الان شماره چشمم جوریه که ٢ نفر میتونن بابت از سربازی معاف شن.

٢-مشکلات عدیده بعد از ازدواج.اینکه نمیتونیم بچه دار شیم.

٣-خلق و خوی سگی.من امروز به شدت سگ بودم.چون دیشب این کار رو انجام دادم.

۴-اعتیاد روحی.ماها روحا دچار مشکل هستیم.کاملا مثل یه معتاد.

۵-حتی ممکنه این کار رو مثل خیلی‌ها بعد از ازدواج هم ترک نکنیم و در نهایت باعث جدایی از محبوبمون بشه.

سوم:من تو ماه رمضان تصمیم گرفتم و برای ١۵ روز ترک کردم.اما بلافاصله بعد از ماه رمضون گند زدم.حالا یه طرح دارم.

التماس عاجزانه

نمیگم بیاید از همین الان ترک کنیم.اما میگم بیاید این کار رو هفته ای یک بار انجام بدیم.(نگیم نمیشه.من خودم آدمی هستم که این کار رو روزی  ١تا ۵ بار انجام میدادم.) و هر بار هم که انجام میدیم، صدماتش توی ذهنمون باشه، تا بعد از مدتی، ذهنمون شرطی بشه و این کار رو همگام با رنج بدونه.(آخه چه طور ممکنه چیزی روکه الآن ٩ سال در من ریشه دوونده، یه شبه ترکش کنم؟)

این حرکت در واقع عوض کردن استراتژیه.به یه داستان واقعی دقت کنید :

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او می‌گذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آن‌روز، روزنامه‌نگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدم‌های او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟


روزنامه‌نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده می‌شد: امروز بهار است، ولی من نمی‌توانم آنرا ببینم !!!

وقتی کارتان را نمی‌توانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترین‌ها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!
 

پيام هاي ديگران ()

 

راه حل

۱۳۸٧/٧/۱٠

 

سلام

من تازگی کتاب به سوی کامیابی از آنتونی رابینز رو دارم میخونم.به نظرم برای بر طرف کردن مشکل ما خیلی عالی اومد و تصمیمی گرفتم که مطالب رو تو بلاگم بنویسم.اما یه حال و حوصله عظیم میخواد که اون رو شما بایستی تقبل کنید

اگه موافقید، توی قسمت نظرات موافقتتون رو اعلام کنید.

 

پيام هاي ديگران ()

 

داستان من(2)

۱۳۸٧/٧/۱٠

 

سلام

اون هایی که این پست رو می خونن ، اول پست قبلی رو لطفا بخونن.

خلاصه من رسیده بودم سوم دبیرستان و تازه فهمیده بودم که چی به چیه و کی به کیه.روزگار ما ادامه داشت.زمانی شدید تر می شد و زمانی کمتر.توی اکتحاناتم هم اوضاع خیلی بی ریخت می شد.

بگذردیم.کنکور رو دادم و با اجازه شما وارد دانشگاه شدم.توی دانشگاه که دیگه حیلی وضع بدتر شد.بعضی هفته ها حتی به روزی 5 بار هم میرسیدم.که دیگه عمق فاجعه رو نشون میده.

در این بین چنذ تا عامل هست که به نظرم مهم میرسه:

1-آموزش ندیدن مناسب.(چه از طرف خانواده و چه از طرف هر جای دیگه.من اگه میدونستم که این کار چه صدماتی به من می رسونه و یه روزی چشم هام انقدر ضعیف میشه، اصلا طرف این کار نمی رفتم)

2-تنهایی(شاید بتونم بگم که این عامل تنها عاملی بود که باعص میَد من هر چه سریع تر این مسیر رو طی کنم و اصلا به برگشت فکر نکنم.چون عاملی بود که از تنهایی در بیام)

3-عوامل محرک(هر چند من این کار رو برای در اومدن از تنهایی انجام میدادم اما عواملی چون: دی.وی.دی ها و اینترنت و ... عوامل محرکی بودن که من رو توی این مسیر هل میدادن)

4-خلا عاطفی(نمی دونم.اما احتمال زیاد همه این کار ها و حرف ها به این جا منجر بشه که من یه خلا عاطفی رو تو وجودم احساس می کردم.بنابراین این کار رو انجام میدادم)

 

 

پيام هاي ديگران ()

 

داستان من

۱۳۸٧/٧/۱

 

سلام

نمی دونم این که آیا کسی قصه خودش رو بنویسه اصلا درست هست یا نه؟اصلا بهش کمک می کنه یا نه؟

من به شخصه احساس میکنم که این موضوع ( یعنی نوشتن داستانم) واقعا بهم کمک می کنه و بهم قدرت آروم بودن میده.

بچه ها فکر میکنم قصه همه ما ها تقریبا یکیه.قصه منم یه قصه ایه شبیه به قصه "زندگی دوباره".منم یه روز از روز های سوم راهنمای که نشسته بودم و یکی از بازی های کونسول رو انجام می دادم ، دقیقا همون احساس رو داشتم.یعنی احساس کردم که بدنم داغ شده و ... (ادامه ماجرا)

اون شب من هم واقعا کلی تعجب کردم.اما تعجب بیشتر فردای اون روز بود که من اون کار رو هر چند ناخواسته دوباره تکرار کردم.نمی دونم چرا؟ اما شاید به خاطر این که در اون لحظه واقعا برام لذت بخش بود.بعد از اون دیگه از هر فرصتی برای این کار استفاده می کردم.حتی یادم میاد بعضی از روزهایی رو که تو مدرسه....

چیزهای دیگه ای که از اون روزا یادم میاد ، اینه که در اون روزا من واقعا نمی دومستم که این عمل عمل قبیحیه و از نظر اسلام اشکال داره و حتی نمی دونستم که برای بدن مضره.

اما این یادمه که بر اساس فطرتم میفهمیدم که این کار اشکال داره و درست نیست.و این رو به طور شفاف در ذهن دارم که همیشه از خودم می پرسیدم که:

آیا من وقتی ٢٠ ساله شدم ، باز هم این کار رو انجام خواهم داد؟ و همیشه جوابم "نه" بود.یه نه خیلی گنده و بلند به خودم می گفتم وغافل از این که این کار چه صدماتی رو به من می رسونه و هر لحظه دراه مثل یه مرداب من رو تو خودش می بره.

روز ها می گذشت و من هر روز یه سوژه جدید پیدا می کردم.تا این که دوم دبیرستان تصمیم گرفتم تا این کار رو ترک کنم.چون اون موقع واقعا احساس کرده بودن که بدجوری داره رو چشمام تاثیر میذاره.

و ... تونستم.من تونستم که برای ٢ ماه این کار رو ترک کنم.

اما...بعد از ٢ ماه دوباره شروع شد نمیدونم دقیقا چرا؟ولی یکی از بزرگترین دلیل هاش تنهایی بود.من اون لحظه شروع دوباره رو هنوز توی ذهنم دارم و اون رو تا ابد به عنوان یه لکه ننگ توی قلبم احساس میکنم.

خلاصه توی این مدت تنها چیزی که بهم کمک می کرد ، نماز شب بود.هر وقت نماز شب می خوندم ، تا ٢-٣ روز این کار رو انجام نمی دادم.اما هر وقت که موقع امتحانام می شد ، تعداد دفعات این کار در روز هم بیشتر می شد.

تا این موقه که من رسیدم به سوم دبیرستان ، هنوز نمی دونستم که این کار  گناهه و به بدن آسیب میرسونه تا این که توی یه سخنرانی از یه بنده خدایی این کلمه رو شنیدم.نمی دونم چرا.اما احساس کردم که بین این کلمه و کاری که من می کنم ، ارتباط تنگاتنی وجود داره.پس دنبالش رفتم که ته ماجرا رو در بیارم.

ادامه ماجرا ،‌ در برنامه بعدی... 

 

پيام هاي ديگران ()

 

به پرشین بلاگ خوش آمدید

۱۳۸٧/٦/٢٩

 

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com

 

پيام هاي ديگران ()

 
 

ابرام


 
 

موضوعات

 

آرشيو مطالب

صفحه نخست
مهر ۸٧
شهریور ۸٧
 

صفحات وبلاگ

 

پیامک

.:.
 

نویسندگان

ابرام
 

دوستان

زندگی جدید با ترک یک عادت
خود ارضایی بدترین درد
قالب وبلاگ
 

امکانات جانبی

RSS 2.0
 

Designed By ParsTheme