سلام
اول: از زندگی جدید و ممتی و من تشکر ویژه میکنم که این حقیر رو قابل دونستن.ممتی من هم دارم رتج میبرم.من هم شماره چشمم داره میترکه.اما تنها راه حل عاقلانه، ترک کردنه.
دوم:دوست دارم وقتی این مطالب رو میخونید، فقط به زندگیتون فکر کنید و ببینید که تو زندگیتون این جوری هست یا نه.
بچه ها! به گفته رابینز، ما هر کاری رو که توی زندیگیمون انجام میدیم، فقط و فقط به خاطر دو چیز هست.
١-به دست آوردن یک لذت.
٢-فرار کردن از یک رنج.
مثلا وقتی ما درس میخونیم، برای رسیدن به لذت موفقیت هست و وقتی ازدواج میکنیم، همینطور.
حالا چه عاملی هست که باعث میشه یه معتاد ترک کنه؟اصلیترین عامل، فرار از یک رنج هست.یعنی یه معتاد تا وقتی احساس رنج نکنه، عمرا ترک نمیکنه.مثلا زوجش تهدیدش میکنه که تلاغش میده.
حالا ارتباطش با بحث ما چیه؟
نگاه کنید اگر ما بتویم خودمون رو طوری شرطی کنیم که هر بار که این کار رو میکنیم، احساس رنج کنیم، بعد از یع مدتی دیگه سراغش نمیریم.البته، این شرطی شدن ما ، زمان میبره.
چه جوری تو خودمون احساس رنج در هنگام این کار رو به وجود بیاریم؟
فقط کافیه که هر باری که این کار رو انجام میدیم، بدونیم که چه صدماتی به ما میرسه.
صدمات این کار:١-آسیب شدید به چشم.من الان شماره چشمم جوریه که ٢ نفر میتونن بابت از سربازی معاف شن.
٢-مشکلات عدیده بعد از ازدواج.اینکه نمیتونیم بچه دار شیم.
٣-خلق و خوی سگی.من امروز به شدت سگ بودم.چون دیشب این کار رو انجام دادم.
۴-اعتیاد روحی.ماها روحا دچار مشکل هستیم.کاملا مثل یه معتاد.
۵-حتی ممکنه این کار رو مثل خیلیها بعد از ازدواج هم ترک نکنیم و در نهایت باعث جدایی از محبوبمون بشه.
سوم:من تو ماه رمضان تصمیم گرفتم و برای ١۵ روز ترک کردم.اما بلافاصله بعد از ماه رمضون گند زدم.حالا یه طرح دارم.
التماس عاجزانه
نمیگم بیاید از همین الان ترک کنیم.اما میگم بیاید این کار رو هفته ای یک بار انجام بدیم.(نگیم نمیشه.من خودم آدمی هستم که این کار رو روزی ١تا ۵ بار انجام میدادم.) و هر بار هم که انجام میدیم، صدماتش توی ذهنمون باشه، تا بعد از مدتی، ذهنمون شرطی بشه و این کار رو همگام با رنج بدونه.(آخه چه طور ممکنه چیزی روکه الآن ٩ سال در من ریشه دوونده، یه شبه ترکش کنم؟)
این حرکت در واقع عوض کردن استراتژیه.به یه داستان واقعی دقت کنید :
روزی مرد کوری روی پلههای ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنید. روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت، نگاهی به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت آن را برگرداند و اعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد. عصر آنروز، روزنامهنگار به آن محل برگشت، و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است. مرد کور از صدای قدمهای او، خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته، بگوید که بر روی آن چه نوشته است؟
روزنامهنگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود، من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد: امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم !!!
وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید، استراتژی خود را تغییر بدهید. خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد. باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است. حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل، فکر، هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است ......... لبخند بزنید!